در طی چند سال اخیر، آثار ایندی بازار ویدئوگیم را به تصرف خود در آوردهاند. همچنین تعداد بالایی از این عناوین، به ژانر بقا تعلق دارند. بازی I Hate This Place نیز که در این مقاله به نقد و بررسی آن خواهیم پرداخت، از این جمله آثار است. این عنوان با زاویه دوربین ایزومتریک و سبک هنری منحصربهفرد خود، نوید تجربهای تازه و متتنوع را میدهد. در ادانه با کریتیکلنز همراه باشید تا به بررسی کامل بازی I Hate This Place بپردازیم.

وقتی شکارچی، شکار میشود
این نقد و بررسی بر اساس نسخه مخصوص منتقدین و پس از حدود ۱۵ ساعت تجربه روی پلتفرم PC انجام شده است.
بهای بازیچهای ساده
داستان I Hate This Place از جایی آغاز میشود که دو دختر جوان به نامهای Elena و Lou سعی دارند تا با احضار یک اهریمن، به دنبال مادر گمشده Elena بگردند. غافل از اینکه این کار آنها، فراتر از یک بازی ساده است و ویرانی و تاریکی را در پی دارد. وقتی احضار اهریمن ناکام میماند، شخصیت اصلی بازی یعنی Elena، در جنگلی تاریک و در میان ردهای خون روی زمین، به هوش میآید. اما دیگر هیچ چیز عادی نیست. سر و صداهای عجیب و غریب از هر طرف به گوش میرسند و محیط اطراف رفتهرفته عجیبتر و وهمآلودتر میشود. وظیفه Elena، یافتن دوستش و در نهایت مادر گمشده خود است.
عنوان I Hate This Place، داستانی تقریبا عالی دارد. روایت درگیر کننده آن از همان لحظات ابتدایی مخاطب را در جای خود میخکوب میکند تا به لحظه افشا شدن وقایع نزدیک شود و تا آخرین لحظه، با پیچشهای داستانی بازیکن را شگفتزده میکند. استفاده از روایت محیطی یکی از اصلیترین شیوههای ارائه داستان در این اثر به شمار میرود، اما برخلاف بسیاری از آثار مشابه، این روایت به خوبی انجام میشود. به جای استفاده از متون طولانی و گاها نامربوط، نوشتههای پراکنده در محیط بازی، کوتاه، مختصر و مفید هستند و به خوبی مخاطب را در جریان اتفاقات قرار میدهند.
داستان این عنوان میتوانست تقریبا بینقص باشد، اگر شخصیتپردازی و دیالوگها، به عنوان آخرین تکه پازل، به خوبی به سطح کیفی سایر ارکان آن میرسیدند. اما شخصیتپردازی ضعیف بازی، تا حدی به شکوفایی پتانسیل واقعی و دربرگیرندگی داستان، صدمه زده است. تمام شخصیتهای بازی I Hate This Place حتی پروتاگونیست بازی، بیروح، ساده و سطحی هستند. به بیانی دیگر، تمام شخصیتها یک کپی از دیگری، با صدا و ظاهری متفاوت هستند. وضعیت وقتی بدتر میشود که صداگذاری و دیالوگهای فاجعهبار را نیز به معادله اضافه کنیم. صداگذاری شخصیتها بسیار بیکیفیت است، در کنار این موضوع دیالوگهای سطحی و سطح نویسندگی پایین، جلودار شکوفایی پتاسنسیل واقعی داستان I Hate This Place شدهاند.

بقا با انبوهی از منابع
عنوان I Hate This Place، سبک بقا با زاویه دوربین ایزومتریک را برگزیده است. گیمپلی آن، تمرکز بالایی روی مخفیکاری دارد و بیشتر مبارزات، بیشتر به بازی قایمباشک شباهت دارند تا یک مبارزه. اکثر دشمنان بازی نابینا هستند و با بسنده کردن به نشانههای صوتی به دنبال بازیکن میگردند؛ بنابراین، جلوههای صوتی نقش پررنگی را ایفا میکنند. هر قدم، هر صدای کوچک و هر زمزمه، میتواند منجر به اتفاقی ناگوار شود؛ اما برای مخفی ماندن، صرفا آرام راه رفتن کفایت نمیکند. بازیکن باید با دقت هر قدم را بردارد. قدم گذاشتن روی خرده شیشهها، برگها و غیره، موجب تولید صدا میشود. دشمنان نیز سرسخت و گاهی حتی نامیرا هستند. بدین ترتیب، گاهی استراتژیهای تهاجمی جوابگو نیستند و مخفیکاری، تنها راه ممکن است. سلاحهای گرم و سرد زیاد و متنوعی نیز برای مقابله با خطرات وجود دارند. در کل، بخش مبارزات بازی، چالشبرانگیز، جذاب و هیجانانگیز است.
اما مشکل اصلی گیمپلی بازی I Hate This Place به مدیریت منابع بازمیگردد. وقتی بحث از سبک بقا میشود، اولین چیزی که به ذهن میآید، کمبود و مدیریت منابع است. در این عنوان خبری از این موضوع نیست. گرچه منابع در محیط بازی کم هستند، اما تمامی آنها به سادگی و به مقدار بسیار بالا، از طریق ساخت سازهها تولید میشوند.
یکی از بخشهای بازی که تا حدی از سبک بقا فاصله میگیرد و به سمت سبک ساخت و ساز مایل میشود، امکان ساخت و گسترش پایگاه است. این بخش در ابتدا جذاب به نظر میرسد، اما موفق به استفاده از پتانسیل خود نمیشود. این سیستم نه تنها به عنوان بخشی اضافی در بازی حضور دارد، بلکه به سایر المانهای بازی نیز صدمه میزند. دلیل این موضوع، امکان ساخت سازههایی برای تولید منابع اولیه برای ساخت سلاح، کمکهای اولیه و غیره است. این سازهها میتوانند در زمان بسیار کوتاه، مقدار بسیار زیادی از منابع را تولید کنند. بدین ترتیب بازیکن میتواند لوازم مورد نیاز برای بقا را به مقدار انبوهی تولید کند و تا انتهای بازی از گشتن به دنبال آنها بینیاز شود؛ در پی این موضوع، مبارزات چالش خود را از دست میدهند، مخفیکاری بیمعنی میشود و به طور کلی، بازی حس بقا را از دست میدهد. دیگر دلیل ضعف این بخش، عدم وجود سازههای متنوع است. در نهایت، این قسمت چیزی جز یک المان اضافه و غیر ضروری نیست. المانی که سایر ارکان بازی را نیز از هارمونی خارج میکند.
محیط جهان باز بازی، نسبتا بزرگ است و هر محیط، دارای مراحل فرعی و داستانهای منحصر بهفرد است. با گشتن در محیط و انجام مراحل مختلف، جوایز مختلفی در اختیار بازیکن قرار میگیرند که این گشت و گذار را به کاری ارزنده تبدیل میکنند.

کامیک ترسناک
اصلیترین المان بصری که توجه بازیکن را به خود جلب میکند، سبک هنری خاص و جذاب بازی است. بازی I Hate This Place از ترکیب استایل هنری سل شید با سبک کامیک بوکی است. ترکیبی جذاب که به خوبی در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند.
در کنار استایل هنری جذاب، گرافیک فنی خیره کننده این عنوان تجربهی بصری خیره جذابی را خلق کرده است. استفاده از رهگیری پرتو برای نورپردازی، باعث شده تا محیطهای کمنور و وهمآلود بازی، بیش از پیش ترسناک و گیرا شوند.

صداهای منزجر کننده
موسیقی و طراحی صدای I Hate This Place به طور کلی قابل قبول است. موسیقی بازی گرچه ماندگار و عالی نیست اما قابل قبول است. طراحیصدا نیز به همین ترتیب از کیفیت نسبتا خوبی برخوردار بوده و جلوههای صوتی به خوبی مخاطب را در اتمسفر بازی غوطهور میکنند.
اما مشکل اصلی، صداگذاری شخصیتها است. صداگذاری این عنوان یه قدری ضعیف بوده که گاهی حتی عدم وجود صداگذاری موجب افزایش کیفیت روایی داستان میشود. صدای شخصیتها بیروح و بیاحساس است. گویا شخصی کاملا بیتجربه، بدون هیچ احساسی با لحنی یکنواخت، دیالوگهای خود را میخواند. به نظر میرسد که اگر سازندگان به جای صرف بودجه برای صداگذاری، آنرا صرف خلق کاتسینهای کامیکمحور بدون صدا میکردند، بازی از موفقیت بالاتری برخوردار میشد.
