گیرمو دل تورو استاد ساختن فیلمهایی است که در عین فانتزی بودن، جهان تاریک و بیرحمی دارند. از پینوکیو (Guillermo Del Toro’s Pinocchio) و شکل آب (The Shape of Water) که در اسکار درخشیدند گرفته تا هزارتوی پن (Pan’s Labyrinth) که با اختلاف قویترین اثر وی است، همگی جهانی دارند که از تلخی اوضاع، مخاطب را به دلهره میاندازد.
حال در سال 2025 این کارگردان مکزیکی با یک داستان معروف به سینما برگشته است. فیلم فرانکنشتاین (Frankenestein 2025) داستان دانشمندی است که در علم به جنون میرسد و میخواهد با مرگ مبارزه کند.
داستان اصلی فرانکنشتاین، خود یکی از آثار تاریک تاریخ ادبیات است. باید دید چنین طرحی بدست دل تورو چقدر میتواند وحشتناک شود.
با کریتیکلنز همراه باشید تا به نقد و بررسی فیلم فرانکنشتاین (فیلم Frankenestein 2025)، تولد یک هیولا بپردازیم.
هیولای معصوم
خلاصه داستان
ویکتور فرانکنشتاین در کودکی مادر خود را از دست میدهد و زیر دست پدر خشنش بزرگ میشود. وی از همان موقع رویای زنده کردن مادرش را در سر میپروراند. این فکر با فرانکنشتاین بزرگ شد تا اینکه روزی میرسد که خلق یک موجود زنده از یک بدن مرده به واقعیت میپیوندد. اما چنین موجودی چگونه قرار است در طبیعت پذیرفته شود؟
هشدار: این متن حاوی اسپویل است!
کشتی به یخ نشسته
داستان در دوران ویکتوریایی روایت میشود. یک کشتی دانمارکی در آبهای یخزده، گیر افتاده است. هنگامی که خدمه کشتی مشغول خارج کردن کشتی از یخ هستند، مردی زخمی را پیدا میکنند. او ویکتور فرانکنشتاین، با بازی اسکار آیزاک، است. شب همان روز، هیولایی به کشتی حملهور میشود. این هیولا درخواست میکند تا فرانکنشتاین را به او بدهند؛ ولی خدمه دانمارکی مقاومت میکنند و 6 تن از آنها جانشان را از دست میدهند. تا اینکه کاپیتان اندرسون با شلیک به یخ زیر پای هیولا، او را غرق میکند.
ویکتور هشدار میدهد که کار تمام نشده و سری بعدی باید وی را تحویل بدهند وگرنه همه کشته خواهند شد. کاپیتان کنجکاو از اینکه ماجرا از چه قرار است به شنیدن داستان سرگذشت ویکتور مینشیند.

قسمت اول: داستان ویکتور
ویکتور فرانکنشتاین در یک خانواده اشرافی به دنیا میآید. پدر وی، لئوپالد فرانکنشتاین، پزشک جراح است. لئوپالد شخصیت سرد و خشنی دارد. او شخصا به ویکتور دروس پزشکی را آموزش میدهد؛ اما بدون هیچ ابراز علاقه و محبتی.
گسست عاطفی ویکتور با پدرش تاثیر بسیار زیادی در ادامه داستان دارد. شاید همین امر به تنهایی باعث شد که سرنوشت ویکتور به آفرینش یک هیولا بیانجامد.
از آنطرف اما مادر ویکتور محل امنی برایش است. کسی که در آغوش وی توانست عواطف انسانی را تجربه کند. از بد روزگار، هنگامی که مادرش درحال زایمان پسر دیگرشان، یعنی ویلیام است، از دنیا میرود. ویلیام پسر محبوب پدر میشود. ویکتور از همیشه تنهاتر است.

در همین احوال است که ایده غلبه بر مرگ به ذهن ویکتور میرسد. وی در رویاهایش فرشتهای با پوشش سرخرنگ، شبیه لباس مادرش میبیند. این بخش از فیلم به شدت آمیخته به نمادگرایی است و اندکی توضیح لازم دارد.
ببینید فرشته در ماهیت خود نجاتبخشی را دارد. رویای ویکتور این نوید را میدهد که ایدهاش قرار است به موفقیت برسد؛ ولی رنگ سرخ فرشته نماد خون و خشونت است. اهداف ویکتور آغشته به خون است و پاکی اخلاقیای در آن دیده نمیشود. همچنین آتشی که پشت سر فرشته برافروخته شده، این پیام را میدهد که ایده ویکتور قرار است با ویرانی همراه شود.
من به شخصه هیچوقت با نمادگرایی در فیلم نتوانستم ارتباط بگیرم. یک فیلم سینمایی باید بتواند مستقل از دانش پیرامون، پیامش را منتقل کند. اگر مخاطب معنای خارج از متن فرشته و رنگ قرمز را نداند، پلان رویای ویکتور عملا بیهدف میشود. پلانی که از قضا چندبار هم در طول فیلم تکرار میشود.

رونمایی نمونه اولیه
ویکتور پس از مرگ پدرش به شهر ادینبرو مهاجرت میکند. در دانشگاه جراحی ادینبرو، وی اولین نمونه از دستاوردش را ارائه میدهد. اما داوران جلسه، اقدام او را شیادی و کفر میشمارند. ویکتور از دانشگاه اخراج میشود.
یکی از حضار نظرش به حرفهای فرانکنشتاین جلب میشود. هاینریش هارلندر، با بازی کریستوف والتز، تاجر اسلحه است. وی پیامی از طرف ویلیام برای ویکتور آورده است. ویلیام قرار است با خواهرزاده هاینریش ازدواج کند.
هاینریش همچنین ویکتور را به ادامه مسیرش تشویق میکند و منبع مالی نامحدود برای کار در اختیارش میگذارد. کریستوف والتز در این نقش دیالوگ طنزی ندارد؛ ولی بازی وی با یک کمدی درونی همراه است. شخصیت هاینریش معاملهگر است و نماینده جامعه معمول آن زمان است. تقابل وی با ویکتور که در جهان فلسفه و علم سیر میکند هم به این طنز اضافه میکند. در فیلمی که همه شخصیتها جنبه تاریکی دارند، هاینریش به ذهن مخاطب استراحتی کوتاه میدهد.

الیزابت
میا گاث در فیلم Frankenestein 2025 دو نقش ایفا کرده است. الیزابت و کلیر، مادر ویکتور. کلیر تنها کسی بود که به ویکتور اهلی شدن را یاد داد. بقیه جهان با وی سرد و بیرحم بودند. حال ویکتور با دیدن الیزابت دوباره آن حس کودکی را به یاد آورده است.
الیزابت نماد خود طبیعت است. وی با قوانین طبیعت سازگار شده است. به موجودات ریز جثه علاقه دارد و در مطالعاتش به دنبال شگفتیهایی میگردد که درون جریانهای طبیعی نفهته شدهاند. برعکس ویکتور که سر تسلیم ندارد و جز غلبه بر مرگ چیزی آرامش نمیکند.
ویکتور عاشق الیزابت میشود. الیزابت نیز در ابتدا با علاقه به دنیای زیستشناسی، با وی همراه میشود. این عشق اگرچه موقت، ولی به زندگی ویکتور رنگ میبخشد؛ اما تفاوت نگرش این دو بزرگتر از آن است که قابل چشمپوشی باشد. بالاخره جایی میرسد که الیزابت این ارتباط مریض را تمام میکند.

شمارش معکوس
ویکتور فرانکنشتاین دوباره تمام تمرکزش را روی پروژه جنونآمیزش میگذارد. هاینریش خبر بدی برای ویکتور دارد. قرار است هفته آینده جنگی رخ بدهد و پس از آن صلح برقرا شود. این یعنی دیگر از تجارت اسلحه خبری نیست و منابع مالی هم تمام میشوند. همچنین دسترسی به اعضای بدن مردگان هم به انتها میرسد.
کار خلق هیولای فرانکنشتاین شتاب میگیرد. در یک قدمی اجرای طرح، فرانکنشتاین میفهمد که هارلندر دچار بیماری سفلیس است. هاینریش از فرانکنشتاین میخواهد تا روح وی را با بدن هیولا ترکیب کند؛ ولی ویکتور که نگاهش به زندگی فاقد هرگونه جنبه متافیزیک است، چنین ایدهای را نمیپذیرد. کل بدن هاینریش به ویروس آلوده شده است؛ پس تکهای از بدنش را هم نمیتواند برای نمونهاش انتخاب کند.
هاینریش که از درمان خود ناامید میشود، اقدام به جلوگیری از کار فرانکنشتاین میکند. در همین گیرودار وی از بام به پایین پرت میشود و میمیرد.
فرانکنشتاین به هر حال آزمایشش را ادامه میدهد. نتیجه مثبت است. زندگی به کالبد بیجانی که ویکتور ساخته بود دمیده میشود. فیلم وارد فاز جدیدی میشود. ویکتور تلاش میکند مخلوقش را تربیت کند. ولی این موجود تازه متولد شده (با بازی جیکوب الرودی) چیزی یاد نمیگیرد. فقط خالقش که ویکتور است را میشناسد.

مادر
ویلیام و الیزابت که قلعه ویکتور را ترک کرده بودند، دوباره به آنجا سر میزنند. الیزابت مخلوق فرانکنشتاین را میبیند. در همان دیدار اول موجی از محبت و دلسوزی را نثار مخلوق میکند. موجود نیز تحت تاثیر این محبت واکنش نشان میدهد. روند یادگیری او آغاز میشود و با جهان اطراف خود ارتباط برقرار میکند.
ویکتور از علاقه الیزابت به مخلوق حسادت میکند. وی تصمیم میگیرد هیولا را با قلعه و تمام تجهیزاتش آتش بزند تا ایده مبارزه با مرگ همانجا تبدیل به خاکستر شود. فرانکنشتاین لحظه آخر شک میکند و میرود تا مخلوقش را ببیند ولی با موج انفجار به بیرون پرت میشود و پای راستش از بین میرود.
نکتهای که اینجا تناقض دارد، علاقه الیزابت به مخلوق است. ویکتور فقط با جریان الکتریسیته و دانش زمینی هیولا را میآفریند. پس جایی برای دمیدن روح به کالبد او باقی نمیماند. از طرفی الیزابت شیفته روح طبیعت است. چگونه میشود چنین فردی عاشق موجودی کاملا مصنوعی شود؟ یا یک سوال بنیانیتر: چگونه یک موجود مصنوعی میتواند صفتهای انسانی مثل معصومیت یا ترس را تجربه کند؟
فیلم frankenestein 2025 در پاسخ به این سوالات ناتوان است. اساسا تلاشی هم نمیکند تا به آنها بپردازد. درصورتی که گیرمو دل تورو از ابتدا مخاطب را با نمادهای فلسفی درگیر کرده بود.

قسمت دوم: داستان مخلوق
روایت ویکتور تمام میشود. در همین لحظه هیولا دوباره به کشتی حمله میکند و کاپیتان را به اسارت میگیرد. هیولا میخواهد داستان خودش را از آنچه اتفاق افتاده تعریف کند.
مخلوق پس از آتشسوزی قلعه جان سالم به در میبرد. سپس با جهان بیرون آشنا میشود. آنجا دو شکارچی وی را میبینند و با گلوله از این موجود عجیب الخلقه استقبال میکنند. هیولا متوجه میشود که قابلیت مردن را ندارد.
مخلوق در ادامه سرگردانیاش به روستایی میرسد. آنجا از ترس طرد شدن خود را پنهان میکند. شبها و دور از چشم دیگرن، به تنها خانوادهای که آنجا باقی ماندهاند، کمک میکند. حصار میسازد، چوب جمع میکند و… . خانواده این کمکها را از جانب روح جنگل میدانند.
اعضای خانواده به دلیل خطر حمله گرگها روستا را ترک میکنند. فقط پدربزرگ نابینای خانواده آنجا میماند. مخلوق بالاخره جرات میکند دوباره نزدیک یک انسان شود. پدربزرگ با مخلوق بسیار مهربان است و به او درس زندگی میدهد.
مخلوق داستان ما ویژگیهای انسانی را به مرور کسب میکند. وی تصمیم میگیرد دنبال گذشتهاش برود. مخلوق به قلعه ویران شده میرسد و آدرس ویکتور را آنجا پیدا میکند. وقتی نزد پیرمرد برمیگردد میبیند که گرگها وی را کشتهاند و همان لحظه به خود مخلوق نیز حمله کردند. مخلوق گرگها را فراری داد ولی درنهایت وقتی اعضای خانواده برگشتند وی را عامل مرگ پدربزرگ دیدند.

مراسم ازدواج
ویلیام و الیزابت درحال تدارک جشن عروسی خود هستند. در همین زمان مخلوق سر میرسد. او با ویکتور دیدار میکند و از وی میخواهد برایش یک جفت بسازد. مخلوق فرانکنشتاین نه قابلیت مردن دارد و نه میتواند تنها زندگی کند. ویکتور با مخلوقش رفتار تحقیرآمیزی دارد. درست مانند رفتار پدرش با خودش.
مخلوق خشمش طغیان میکند و ویکتور را به سمت مقابل دیوار میاندازد. اینجا الیزابت وارد میشود و مخلوق را در آغوش میگیرد. ویکتور که همواره حسرت محبت الیزابت را داشته بود، حسادتش گل میکند. وی تفنگش را به سمت مخلوقش نشانه میگیرد؛ ولی تیر به الیزابت میخورد.
مردم پس از شلیک شدن گلوله سر میرسند و طبق معمول عامل قتل را مخلوق میبینند. آنها به سمت مخلوق هجوم میبرند و با او درگیر میشوند. در همین درگیری ویلیام هم کشته میشود. ویکتور فرانکنشتاین برای غلبه با مرگ، دایره افراد زندگی خود را فدا کرد.
مخلوق دیگر آغوش امنی ندارد. الیزابت را با لباس سفیدی که دیگر به قرمز تبدیل شده بود به طبیعت سپرد. حال فقط خشم و نفرتی که از پدرش، ویکتور، داشت را با خود حمل میکرد. ویکتور نیز زندگیاش تباه شده بود. جز نفرت از مخلوقش معنایی برایش باقی نمانده بود.

وصیت پدرانه
ویکتور از زندگی علمی خود فاصله میگیرد. وی اکنون به شکارچیای تبدیل شده است که میخواهد تنها موجود نامیرای هستی را نابود کند. زمان میگذرد و آنها دوباره همدیگر را میبینند.
هیولا اینبار ویکتور را کمک میکند. دینامیتهایی که ویکتور گرفته بود را به خود میبندد و منتظر میماند. انفجار دینامیت هم تفاوتی ایجاد نمیکند. حذف مرگ از چرخه طبیعت نه نعمت، بلکه عذاب است.
ویکتور از جراحاتی که برداشته،در حال کشیدن نفسهای آخرش است. گفتگوی آخر ویکتور و هیولا پر از احساس پوچی است. همه چیز به انتهای خود رسیده است. نه انتقام آنها را به رهایی میرساند و نه راهی برای فرار از تنهایی وجود دارد.
ویکتور بالاخره تسلیم شد. مخلوق را به فرزندی خود پذیرفت و محبت پدرانه را نثار مخلوق کرد. فرانکنشتاین به فرزندش گفت: «حال که مجال مرگ نیست، چه چارهای جز زندگی داری؟». ویکتور نفس آخرش را میکشد و مخلوق هم به سوی کشف هدف زندگیاش میرود. قبل از رفتن، هیولا کشتی را هل میدهد و از یخ جدا میکند.

تحلیل کلی
فیلم فرانکنشتاین (Frankenestein 2025) بدون شک اثری هنرمندانه و باجزئیات است. طراحی لباس شخصیتها ظریف و مناسب محتوای هر سکانس از فیلم انجام شده است. صحنههای فیلمبرداری نیز بسیار چشمنواز طراحی شدهاند. خیلی از قابهای فیلم مانند یک تابلوی نقاشی هستند.
بازی جیکوب الرودی فوق العاده است. اجرای حالت ترس، خشم، اندوه و سایر احساساتی که یک موجود اولین بار تجربه میکند، کار سختی است که الرودی نه تنها از پس آن برمیآید، بلکه نقش را باورپذیر بازی میکند.
اسکارآیزاک هم به خوبی شخصیت تنها و آسیبخورده خود را اجرا میکند. دیگر نقشی که برایم جذاب بود، هاینریش هارلندر با بازی کریستوف والتز بود. دوست داشتم والتز دقایق بیشتری از فیلم حضور میداشت؛ چرا که بازی وی همواره شیرینی خاصی دارد.
به شخصیت الیزابت و ویلیام فرانکنشتاین در فیلمنامه خیلی ناقص پرداخته شده است. به ارتباط ویلیام با برادرش ویکتور اصلا توجهی نمیشود. سکانسی در فیلم نیست که نشاندهنده علاقه این دو به هم باشد؛ اما ویلیام هر بار از برادرش حمایت میکند و ویکتور نیز پس از مرگ برادرش فرو میپاشد. پیشزمینه این ارتباط باید شکل میگرفت
منشاء علاقه الیزابت به طبیعت نامشخص است. اینکه از ابتدا چرا به ویکتور علاقمند شد نیز منطقی نیست. شاید به دلیل کمبود ملات فیلمنامه میا گاث نتوانست آنطور که باید احساسات شخصیتش را دربیاورد. تمرکز فیلم روی جنبه فلسفی هیولای فرانکنشتاین بود. دیدگاه دل تورو این است که روح و ذهن آمیخته به اعضای مادی بدن انسان هستند.
هیجان، منطق و ریتم داستان قابل قبول بودند. مخاطب حتی اگر توجهی به مفاهیم نمادین فیلم نداشته باشد، از دیدن فیلم فرانکنشتاین خسته نمیشود. هرچند به نظر من بهتر بود اگر جزئیات داستانی بیشتر دیده میشدند. در مجموع Frankenestein 2025 فیلمی است با زیباییهای بصری و ادبی که ارزش دیدن و بحث کردن را دارد.

