در دنیایی که شاد زیستن تبدیل به یک روتین میشود، غمً انسانیترین احساس موجود خواهد بود. غمگینترین انسان جهان به واسطه سوگواری خود تبدیل به یک وصله ناجور شده و باید خود را از تظاهر منزجر کننده جهانیان نجات دهد. سریال جدید وینس گیلیگان (خالق سریال Breaking Bad) با یکی از مهمترین و جنجالیترین موضوعات روز جهان کار خود را آغاز میکند. ویروس خوشحالی تمام جهان را به خود آلوده کرده و یک آرمان شهر بسیار خاص خلق میکند. تهاجمی که بیشباهت به رخنه هوش مصنوعی به زندگی روزمره ما انسانها نیست.
با کریتیک لنز همراه باشید تا به بررسی فصل اول سریال پلاریبوس پرداخته و نقاط قوت و ضعف آن را با یکدیگر مرور کنیم.
هشدار: این متن حاوی اسپویل است.
جامعه شناسی رضایتمندی!

جهانی متفاوت در زمانه مدرن
وینس گیلیگان توانست تا با خلق آثاری مانند سریال Better Call Saul ، همچنین سریال Breaking Bad و فیلم سینمایی El Camino: A Breaking Bad Movie توانایی خود در نوشتن شخصیتهای جذاب و باورپذیر را به همگان ثابت کند. آثار قبلی گیلیگان فارغ از کیفیت و محبوبیت بالا، همگی در فضایی مشترک جریان داشتند. حال این نویسنده و کارگردان تلاش کرده تا با سریال پلاریبوس از ساختههای قبلی خود فاصله گرفته و تولد دنیای کاملا جدیدی را رقم بزند.
پلاریبوس درباره انسانهای سادهای نیست که تبدیل به قهرمان، جنایتکار یا هر موجود دیگری میشوند. در پلاریبوس ما با شخصیت کارول (Carol) همراه خواهیم شد؛ آخرین و تنها ترین انسان کره زمین. بنا به دلایل نامشخصی، ویروس تاثیری بر کارول نداشته و نتوانسته تا او را با دیگر افراد روی کره زمین، متحد کند. در اپیزودهای بعدی متوجه میشویم که تعداد انگشت شماری از افراد کره زمین به مانند کارول، به این ویروس مبتلا نشدهاند؛ هرچند که این مسئله کمکی به تنها بودن او نمیکند.
پلاریبوس داستان فردی است که نمیخواهد با دنیای اطراف خود تغییر کند. او تمام تلاش خود را به کار میگیرد تا به آخرین انسانهای باقیمانده، فواید انسان بودن را گوشزد کند. کارول نمیتواند سوگواری خود از مرگ هلن را از یاد ببرد و در عین حال، راهی برای غلبه بر تنهایی خود ندارد. بدون شک چنین داستانی در نگاه اول نمیتواند یک سریال کامل و طولانی باشد، اما نباید گیلیگان را دست کم گرفت. روند تغییر شخصیت کارول و معرفی دیگر شخصیتها، امضای گیلیگان پای این اثر را پر رنگتر از همیشه میسازد.
طاعون رضایت در جهان غمزده
دو اپیزود ابتدایی سریال پلوریبوس، همان شروعی است که از این اثر انتظار میرود. ترس و وحشت فراگیر شدن ویروس در یک چشم برهم زدن، به خوبی بر بدن تماشاگران مینشیند. رضایت بخش بودن ویروس در صحنههای ابتدایی و وحشت کارول، به خوبی با یکدیگر هماهنگ میشوند. ویروسی که در دو قسمت ابتدایی شاهد آن هستیم، با ویروسی که در انتها به ما نشان داده میشود تفاوتهای بسیاری دارد. بینندگان نیز درست به مانند کارول، ویروس را یک بیگانه غارتگر میدانند که قرار است بر سیارهای که متعلق به آنها نیست حکمرانی کنند.
در میانه سریال، کارول انعطاف بیشتری از خود نشان میدهد. کارکتر اصلی سریال میتواند با نشان دادن خشم خود، سبب ایجاد تشنج موقت در دیگر موجودات شود؛ قدرتی که به سرعت با واکنش دیگران از بین میرود. ورود کارکتر زوژا (Zosia) به زندگی خالی و غمگین کارول، بخش جدیدی را در این سریال آغاز میکند. رابطه کارول به آرامی گسترش پیدا میکند و ونس گیلیگان هیچگونه تلاشی برای سرعت بخشیدن به این روند انجام نمیدهد. پرداختن به شخصیت کارول و دقت به جزئیات، همان عصارهای است که سبب محبوبیت این سریال شده و آن را نسبت به دیگر محصولات در حال پخش، متمایز میکند.
وقتی جهان خالی از شخصیت میشود
دیگر انسانهایی که درگیر این ویروس نشدهاند، به بیماری دیگری مبتلا هستند. شخصیتهایی که به دلیل منافع شخصی، عشق به خانواده، بیاهمیت بودن نسبت به وضعیت جهان و… هیچ علاقهای به نجات جهان ندارند. هرکدام از شخصیتها نمود بخشی از جامعه یا افراد هستند. مردمانی که در واکنش به انقلاب هوش مصنوعی، گسترش سیاستهای چپ و راست یا هر اتفاق مهم و گسترده دیگری بیتوجه هستند. رفتار دیگر انسانها با کارول و در نهایت طرد شدن او، شکل و شمایل تازهای به داستان هدیه میکند.
انسانهای آلوده اعمال غیرانسانی را در ظاهری محبت آمیز انجام میدهند. در میانه داستان هلن حقیقت تاریکی را کشف میکند. افراد متحد یا مبتلا، برای رفع نیاز غذایی خود اجساد مردگان را به صورت فرآوری شده مصرف میکنند. واکنش دیگران به این مسئله به حدی عادی و طبیعی است که رفتار کارول در مقایسه با آنها، اغراق آمیز به نظر میرسد. در این میان فرد دیگری در جهان وجود دارد که هنوز به این بیماری مبتلا نشده. مردی از پاراگوئه که مقاومت بسیار زیادی در برابر هر کمکی از این مردم نشان میدهد. مانوسوس (Manousos) هر خطری را برای حفظ جهان به جان میخرد. از نگاه او این موجودات تنها دزدهایی فرازمینی هستند که ظاهری خوشحال دارند. شخصیت پردازی مانوسوس با حوصله تمام انجام میشود. بیشتر سکانسهای ابتدایی مانوسوس بدون دیالوگ دنبال میشوند. روابط او در هالهای از ابهام باقی میماند و ما تنها پشتکار و نفرت او را مشاهده میکنیم.
در نهایت دیدار مانوسوس و کارول رخ میدهد؛ اما نه به آن شکلی که انتظار داریم. حالا دیگر کارول نفرت سابق را ندارد و در تلاش است تا با انسانهایی که هیچ فردیتی در آنها وجود ندارد به همزیستی برسد. اپیزود آخر تمام زمان خود را صرف پرداختن به این جدل میکند و نتیجه آن، درختی است که برای فصلهای بعد کاشته میشود.
از یک معلم شیمی تا نویسندهای افسرده
هرچند که این سریال، متفاوتترین اثر ونس گیلیگان به شمار میآید، اما ردپای او در تمامی صحنههای فیلم مشهود است. پلاریبوس برای کشاندن مخاطب به دنبال خود اصرار نمیکند. ریتم سریال برای بسیاری از مخاطبین دنیای امروز، کند محسوب میشود و ممکن است بسیاری هنگام تماشای سریال، احساس خستگی کنند. همین صبر و حوصله گیلیگان است که توانسته تا او را به یکی از بهترین نویسندههای دنیای سریالها تبدیل کند.
روند شکلگیری شخصیتهای داستان همان معجون همیشگی است و این خود به تنهایی رضایت بسیاری از افراد را به همراه خواهد داشت. عدم قطعیتی که در تمامی صحنههای این سریال موج میزند، مهمترین دلیل جذابیت آن محسوب میشود. همزاد پنداری مخاطبان با کارول، دیدگاه ما نسبت به این ویروس خوش خنده را در انتهای سریال دچار شک و تردید میکند.
شباهتی که گران تمام میشود!
بر اساس گفتههای خالق پلاریبوس، ایده اصلی این سریال قبل از فراگیری استفاده از هوش مصنوعی به ذهن او رسیده است. متاسفانه این مسئله دلیل مناسبی برای رک گوییهای سریال نخواهد بود. هر چند که کارکترها و روابط آنها میتواند نگاه خیره مخاطبان را به همراه داشته باشد، اما در نهایت پیام اصلی این سریال با سرعت بسیاری به صورت ما برخورد میکند. در بسیاری از پیچشهای داستانی و منحنی شخصیتها، پیام و معانی ضمنی سریال جلوتر از قصه حرکت میکنند. شاید نقد هوش مصنوعی و مخالفت با آن یکی از دلایل بازدیدهای بسیار این اثر باشد؛ اما در نهایت سایه بسیار سنگینی را بر روند داستانی میافکند. برخی از رفتارهای مردم متحد و گرفتار ویروس، با توجه به وضعیت کنونی هوش مصنوعی قابل پیشبینی خواهد بود. عدم تمرکز کارگردان بر شخصیتهای فرعی، سبب میشود تا مانوسوس با اولین سکانسهای خود پایان سریال را به نوعی برای ما توضیح دهد.
بازی هنرپیشهها، کارگردانی، فیلمبرداری و حتی تدوین این سریال همگی در خدمت هسته اصلی اثر حرکت میکنند. خبری از نماهای زیبایِ بیفایده نیست و ونس گیلیگان با مهارت تمام، بینندگان را در دنیای جدید خود غرق میکند. همانطور که Better Call Saul توانست تا ونس گیلیگانِ پختهتری را به ما هدیه دهد، Pluribus نیز پیشرفت او در کارگردانی را به ما یادآوری میکند. جهانی که از دریچه لنز برای ما به نمایش گذاشته میشود؛ زیبا و منظم است. نظمی بیروح و تقلبی که به بهترین نحو ممکن با موضوع داستان همخوانی دارد.

اخلاق؛ همان معمای همیشگی
با نزدیکتر شدن به اپیزودهای پایانی، درک بهتری از رفتار مبتلایان پیدا میکنیم. سریال بدون آن که تلاش زیادی در این مسیر انجام دهد، بینندگان خود را به چندین و چند دسته تقسیم میکند. عدهای رفتارهای مرد خوشگذران فرانسوی را درک میکنند و آرزو دارند تا برای یک روز بر صندلی او تکیه دهند. برخی دیگر نگرانیهای مادرانه لاکشمی (Laxmi) را محترم شمرده و دغدغههای او را دنبال میکنند. هرچند که در نهایت و با تغییر شخصیت کارول، رفتارهای مانوسوس منطق بیشتری در جهان داستان پیدا میکند.
با وجود این که زمان بسیاری برای آشنایی ما با کارول صرف میشود، اما علاقه مندی او به همراه مصنوعی خود یعنی زوژا به اندازه کافی متقاعد کننده نیست. کسی که در دو اپیزود ابتدایی برای سوگواری پارتنر خود از دریافت هرگونه کمکی از سوی این مردم امتناع میکرد؛ از سر تنهایی عاشق وی میشود. زوژا در ابتدا تنها به واسطه شباهتش به یکی از کارکترهای کتابِ فانتزی کارول وارد زندگی او شد؛ در حالی که خود کارول نیز علاقه زیادی به داستانهای خودش ندارد. هرچند که ممکن است در فصلهای آتی، گیلیگان از این رخداد برای بهبود شخصیت کارول و افشای حقایق بیشتری استفاده کند؛ اما در حال حاضر میتوان این مسئله را نکتهای منفی در نظر گرفت. کارول پس از کشف این حقیقت که مدت زیادی برای (خود) بودن ندارد، با مانوسوس دست دوستی داده و برای نجات جهان (یا نابودی آن!) برنامهریزی میکند.



